سفارش تبلیغ
صبا ویژن

یاد دارم در غروبی سرد سرد می گذشت ازکوچه ما دوره گرد
دادمیزد:
کهنه قالی میخیرم , دسته دوم جنس عالی میخریم
کاسه وظرف سفالی میخریم
گرنداری کوزه خالی میخریم
اشک در چشمان بابا حلقه بست
عاقبت آهی کشید بغضش شکست
گفت : اول ماه است ونان در سفره نیست
گفت : ای خدا شکرت ولی این زندگیست ؟
بوی نان تازه هوشش برده بود
اتفاقا مادرم هم روزه بوده
خواهرم بی روسری بیرون دوید
گفت آقا:
سفره خالی میخرید ؟<ءءءءءءءءءءءء

   مدیر وبلاگ
خبر مایه
آمار وبلاگ

بازدید امروز :6
بازدید دیروز :22
کل بازدید : 100039
کل یاداشته ها : 51


طراحی پوسته توسط تیم پارسی بلاگ